انتظار
شامگاه در کوی یارم تا سحرمی نشینم پی دیدار و خبرسالهاست منتظرم در کوی اوکه نگاهی افکند در یک نظرنای دیگر رفته از پاهای منسوی چشمممانده درچهارچوب درگر چه نشاید خستگی در مکتبمروزگار می گیرد از سوئ شررنه زمستان دانم ونه نوبهارفصل پاییز آید اندر هرگذربا صبا گویم شکایت گاه گاههر قدم دلتنگی من بیشتربهر اع...
زخم روزگار
بزن زخمم ای روزگار نا بکاربه تکرارت ای هرزه ی کامکاراگر چه مرا خسته تر می کنیمن آخر رها می شوم در خزان یا بهارتنم زخمها دارد از کین تودلم چون کویر است وهم شوره زارچرا بی جواب است داد خواهی منخدایا چرا بی جوابم در این گیر ودارشب بی پناهی من کی رود از برمکه روز روشن است گواه دل بی قراربه خون جگر هر دق...
دام دل
مثل پرواز کبوتر بی قرارمپشت پندار شکسته بی بهارممی رود تا شوره زار گردد دلمپشت پا خوردن دائم شده کارمجای جای دل من تاریک وسردکی رسد صبحی که آیم به قرارماین دل شب زده نا دیگر نداردبخت گویی رفته از هر کار وبارمغم چو طوفان در نوردیده دل زاربی مهابایی چشمش شده دامی به شکارمگر چه خط خورده ی آن فخر نگاهمن...
عطش
ای دل غمزده امروز چرا وسوسه ات خاموش است پا کشیدی ز خیال بافی وانگار چشم تو درویش است اژپی تو سالها سگ دو زدم با پای پینه بسته ام باد آخر شد نصیب . اندیشه ای که پریش است در سراشیبی هر رآ سقوط چون بید من لرزیده ام در پی بیهودگیها کیسه خالی شعله نای تن خموش است بس که گفتم بس است دور بت گردیدن موی رویی...
پنهان
پشت پندار من انگار کسی است آگاه تر عاقلی باهوش تر به جهان بینا تر گاه گنگی من او تخته کند ّبیهوده را گاه کوری دو چشم راه بردم آشنا تر در جدل دیکته کند منطق من آن با مرام هر چه گویم چو رسن رشته کند والا تر به گمان ذهن من است پرده ی زفت یا که چشمان به
همکا سه
چقدر خدا خدا کنیم در این دیار بی کسیز لشگر غم چقدر جفا کشیم و نا خوشیغصه رها نمی کند روزمرا حادثه از پی اش سوانه قاصدی است تا که بردداد مرا به دادرسیوه که امیدم شده قطع ز آسمانها و زمیندر این کویر بی
صاعقه
صاعقه بودصاعقه بود آنکه پاک کرد خاطرات ناب من مثل دیواری شکسته ناگهان آوار شد افتاب من روبهان هار از هر سو به فکر حادثه هایم روانگرگها هم پاره پاره قوت واحساس های ناب منجرم من از دیر باز یکتا پرستی بو
.......رهبری
تفسیر مردان خدا صعب است اندر شعر ترپیوسته ماندن در طراز حال نکو خواهد به برای قفل اندیشه شکن اصرار ورز در این اثرتا ذره بشکافد هنر در وصف این خیر والبشرجانها فدای خنده اش دلها به زیر گام اوستچون آفتاب
آشوب
کوچه های شهر من آذین ماتم ها گرفته چشم مادرها به در از بهر فرزند دوخته نه نمی آید دگر فرزندت ای
سردار دلها
جانشینی نیست از بهر سلیمانی خدایا کن نگه خاتم عهدم امیرملک ایمانی خدایا کن نگه آنکه بر دوش جماعت می رود تا عرش علیین
اشک یتیم
یا مهیمن یا مهیمن ای سبب ساز قدیم ای که عرش کبریایی جای داری ای علیم هر سلول ذهن من اندر دعای یا رب ا
روزگارم
آکنده از اوهام تلخم خانه دلگیر است سخت ثانیه پتک است و سندان دل در این تقویم وبخت نه حریف روز بیمارم و نه شب می توان آسوده خسبکام من زهر است در این کابوس تکراری زفتقصه ی بودن من سر تا سرش درد است
ناگوار
اشکهایم بشتابید که دلتنگم وبیزاربغض سنگین بسته راه سینه ام را نا گوارمانده در دشت شب تیره ام و نیست امیدهر کجا می روم از درد غروب می کند اقراربه خیابان خیالم چادر خود زده قحطیخنده گویی رفته دیری است ز
دود کنده....
دود بر می خیزد از کنده عزیز بهتر از جان مثل ابرتیره ای که می کند غو غا ز بارانبیت من گر نم نمک پر گردد از تاریکی شبغم نباشد گر بگیرد یک نفر از عمق آن معنای پنهانزمهریر باغ و بازار صبر ما را بر لب آورد
باده
علی ای رنج کش راه نبیای علمدار سپاه سرمدیشب میلادت شکوه شیعیانرفته راه آسمان را در شبیذولفقارت تیغ برنده ی کفرای سبق برده به عدل از هر شهیعید در عید است ما را سال نوآفتابی نور در رخساره انس و پریجمله
شوربخت
کسی انگار در این بیقوله وارفته نیستبرعبس انگاره دارد باورم دل رسته نیستبه کجای این شب تیره بیاویزم قبای کهنه رادر برهوت تهی از رویشم میخانه نیستحجم لحظه های من ، پرگشته از غوغای هیچخنجر تیز زمان گ
سیلاب
خدایا عید ما اینک عزا شدسفر کردن به شیراز ماجرا شدبه سیلاب بهاری ما گرفتارفغان وناله از دلها فرا شدعزیزانی به کام مرگ رفتندخیابانهای شیرازم بلا شدسوار موج ماشینهای مردمبه روز عید ملت در عزا شدبه هر ص
بی قرار
سالهاست که بی قرارم از غم عشقش عجیبگه میانه ام به شیدایی و گه سخت وقریبگاه واله تا هلاک جان شیرینم چنینیک دم دیگر گدای عشق و مفلوک بی رقیبکاش در این شوریدگی جان بازم آخر بی دلیلتا نباشم شاهد دریوزگی خ
مرضیه
دل من زنده ز رخسار تو استخون من گرم ز گفتار تو استشعرم از وصف تو گردید منظومزینت خانه ی من خنده ی فر بار تو استدلم از یاد تو دائم به سپاس است و ثناپرم از موج شعفها که که هوادار تو استیاد تو گرم دعایم
ناله های در
کوچه های کوفه چشم بر مهربان رهگذرش دوختهچشم صدها کودک است خیره به در تا که افتد سایه پر سوختهچند وقتی ایست که نخلستان کوفه تشنه مانده منتطرحس گرما رفته از شیرازه شهر کس نمی داند چرا احساسهاافروختهدشمن