خرید بک لینک
کوه اشک شورم بیرق افراشته روی گونه امیاوری دیگر نمانده در سرای وخانه امدر زمستان جای باران اشک من جاری به جوستپرده پندارم از تیر وسنان وهم غربال وهمی پیمانه امنی رمق مانده مرا نه گفتگویی بهر رامشآری ای تقدیر ناسازم شکر تا اینچنین وارونه امهر شبم دیجور وهر صبحم اسیر رنگهاستصد فغان از تنگی وتنهایی ام سوت است وکور میخانه امجام تلخ صبر را پی درپی از ساغر زنمهر قدح زهری به کام کو نور آشنایی به این گلخانه امکاسه ی صبزم زلبریزی شکست ودل کنون پیاله استاهل شهرم قهر با من کوه می گوید بیا دیوانه ام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

هستی گلایهسراسر رنج ودرد است لاجرم این بار هستی... نمی گردد جدا غم لحظه ای حتی به مستی زدم چند ساغری می گم کنم غمها ی دل راامان از من برید اشک چو بارانم به سختیبریز ساقی دمادم تا شود وارونه پندارغم دیرینه کم ارد دمی زین سرسختیهزاران سال گذشته از هبوط ما گرفتارکجایی ای فنا ی زود هنگام خواب هستی ؟؟!!درین سرمای سخت دی به دام افتاده ایم مابهاران را چه شد ای وای ما زین شوربختی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

پیچ جاده خیالم با تو درگیر استهوایت دائم اندر سر نفس گیر استبه زنجیر طلا پای دلم بستیعجب اینجا هوایش بس که دلگیر استغروبی بس غم انگیز وفراقت.در این دام هزار توی ، مصلحت دیر است سراب سرد راهم می دمد بیهوده هر انخبر می اورد از غصه هاییکه همه گیر استخیالم با تو درگیر وسرم خالی ز رویاهاتنم داغ تب بیماری عشقی که جان گیر استسالها راه امده ام لیک هزاران پیچ در راهم نمایانتو گویی می رسد خاتمه این راهی که شب گیر استدر این کنج اتاق سرد تنهایی هر سو غمی دندان نمایدمن اما مات تیزی رهم با چاه هایی که شمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

برهوت عشق دردمندم روز وشب دردمندی خیره سرمن بروز بعدی حضورم گویی آتش میشوم درهر گذرسایه ام در دو جهان بی تاب دیدارش شدهسینه ای غرق گناه اما گدازان خون جگرخواستم پنهان بسوزانم جهانی را زخشمسد شکسته جان من در این میانه بی خبر آخرش خونابه خوردن کرد با من کار خود دست خالی آرزوها رفته بر باد بی اثرغم جرا بامن جنین کرد گفته اند تقدیر توستپشت من زخمی خنجر روبرویم برهوتی پرشرروای بر من گر که صید روز مره گی شومبخت تیپا خورده را چون آورم تاثیر گر برد از یادم کمند شیر گیری را غمتتا چنین در دام غمها آیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

طعنه می زنی الوند به سپیده ی سپید امید سوگندبه شب سیاه من بسته ای صدها بندخزان زده جانم زسودای عشقتبه روزگاران رفته از انتظارت در بندخرد گشت زیر گام غرورت غرورمای که از رسایی قدت طعنه می زنی الوندماه چقدر حقیر می شودگاه دیدار شیرینتخورشید گویی زمین می خورد از اوج بلندیادت کاروانها غزل برویاند به صحرای دلمدردت شیرین غمت گواه سودای کمندتو شاهد خودسوزی منی زیر این شراره هاتو گواه حقارت منی در بام قله ی سمنداز این بیش مسوزان استخوان پشت مرابیش منت منه بر من شده ام کافر درگاه خداوندرسم عاشق کشی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

فص زمستان زندگی بی محابا می رود از دستمانمی رود از دستمان مستی پیوستمانبی محابا می رون تانیه ها دقیقه هامی رود چون جویبار نبض اهنگینماناخر این کوچه تنگ وسرد بن بسط استپشت دیوار سیاهش تک نمای قبر وقبرستانمانبوی خاک گور ها بوی نم پوسیده لحظهبوی پیراهن بوی تن پوش زمستانهایمانشادی از کی رخت بر بست وغبار آسمان شددفتر خط خطی ام در زیر باران گور لحظه هایماناشک من در گونه خشکید از خالی جای بهار گر گرفته دشت از تابش وحشی خورشید مرداد هایمان تاک زخمی جنگل زاردر سکوت سر گرم سرساموه که امد بر سر خیل کبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

نمی گیری سراغم را نمی پرسی چرااحوال زارم. … /. ندانسته خطایی سر زده ازمن که این سان بی قرارم …/.درون سایه های شوم اطرافم خبرهاست…. /. تو می دانی که من مشغله ای جزیا د شیرینت ندارم رهایم گر کنی گرگهای وحشی می درندم بی محابا…. /. منه شادی دشمن را به تقدیرم که مرگ آید به کارم. / به شب تار روز روشن همه حال یادت گرانسنگ امیدم… //. مخواه در دام. فقر وهجرافتد عا شقت.که بی توسخت بیمار. / ز بوی عطر تو مست ازنگاهت شرمسارو سرخوشم…. //به تمنای تو مشغول شوق تو شعردلم مثل اینکه زیربارانم.. ///////….. ازت ممنونم که نظرت را برای رفع ایرادات می نویسی عزیز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 13:32

جدول دنیا ی ما هرگز نخواهد شد تکمیل صفت مکاری روبه نخواهد شد تعدیلجنگ احمق ها در این دنیا نمی گردد تما مسایه درذات جهان است کی شود هرگز بدیلقله ای روید پس هر قله هرپایان کاردر میانبر هم گره رویدهمی کوروثقیل.طبع خا ک این است گریه ازپی خال خوششهر دمی دارد بها پیدا وپنهان ای عقیل در میان راه باید یابی آن درگران زند گی تا شوی همسایه خورشید تابان بی دلیل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 12:53

گلایهسراسر رنج ودرد است لاجرم این بار هستی نمی گردد جدا غم لحظه ای حتی به مستی زدم چند ساغری می گم کنم غمها ی دل راامان از من برید اشک چو بارانم به سختی بریز ساقی دمادم تا شود وارونه پندارغم دیرینه کم ارد دمی زین سرسختیهزاران سال گذشته از هبوط ما گرفتارکجایی ای فنا ی زود هنگام خواب هستی درین سرمای سخت دی به دام افتاده ایم مابهاران را چه شد ای وای ما زین شوربختی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 12:53

آسمان صاف وشب آرام درد اما بر سرانجامکو دوایی تا که این وحشی دردم را کند رامبه کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خودچشم را تا کی بیاویزم زشام تا صبح بر با ممن کنون درنا کجا آباد این زندگی سرمیکنمرفته بربادآرزوهامن به یغما دادمش عمرگرام روزگارم هرگذردامی برایم کاشته ومن بیخبردشمنانم گرگ با ران دیده ومن لیک خام احساس من دائم به زندان شرور فکرها بودهرلحظه ازره می رسید بوی تعصب برمشاممثل اینکه حال هیچ کس خوش نبود اطرافمن.بگذریم من جمع کردم کوله ای تجربه ازداموچنین شعر تری داده مرا آن رنجهای بیشمارراه راستی رفتنت مستی دهد هرلحظه کام کامدمید از قله های سرفرازی آفتاب نو بهارانشمیم فرخ بهمن پی عزم وغرورملی ایرانیانشکوفه داد باور از شکوه شاخه های افتخاررمید از باور سبزتجلی رخوت سرد زمستانبنفشه صف کشید هر کوی وبرزن بهر لبخند زمانه شد به کام شیرین ز فرکامکارانرسید از شرق باورطلوع مهر، شکوه شاهدانموج دریا رام ازمهر فر فروردین فروزان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 16:21

چنگ. چنگ را بردار وامشب بزن آهنگی عزیز سخت دلگیرم بده ساقی پیاپی پیک لبریز کاش میشد سر نهاد ورفت وکمشد در غباریا که چون رویا محو از جبریک اثبات تیزدفتر حرفهای تنهایی من پر شده از بیهودگیبوی باروت وصدای رعد آید ازسکوتم یکریزکهکشانی ازسلولها رابسیج کردم به دیدار پرچم سبزی علم شد آخراز دل پی پرهیزروزگاری است ندارم خبر از جان سوختمتا به کی در وادی حسرت شود جانم ریزبر نمی دارم دست از سوز سودهای تومی زنم هر کوبه ی ره بر خبراز تو تمیز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 16:21

من که دیگر خسته ام افتاده ام از پایدرد آمد استخوان افتاده ام بر جای.چشم من دیگر نبیند حز کویرگرم چیزیپشت تنها پنجره روبه باغم مردامیدمن ای وای# من نشستم سالها درانتظاررویشی زین خاک# پشت این سجاده شبها تا سحربا گریه گفتم ای خدای# اما نشد طوفان شنزار کویر یک دم خموش # آخرفروبشکست دروپنجره وآوارآمد تا به پای# با خودم هر سال وعده ها دادم ولی شد وعده خرمن# روز من بیگاه وشبها تاروعمرافتاب لب بام هایجنگلی ازوهم سربرآورده برون درجانم وآشوب# نه دگرردی زامید نه تفکراعتمادی کوبه امضای# من بدست خویش آتش افکندم پس اندازم زفردارا# سیرم از این بودن وداستان سخت فرسایش جلای#### ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 16:21

برف چند ساله در این خطه تلنبارشدهسوزسرما پشت این پنجره ها هار شدهقآسمان گم کرده راه و رسم دیرین درعملمن چه سازم با سرابی که جلودار شدهفرصت روئیدن برف رفت ازدست گوییازمزمه های ترانه مرده برلبهای بیمارشدهعشق در برق نگاه آدمی گشته فراموشقصه ی رنگین کمان دراین فضا خوارشدهبرده ازیاد پنجره زیبایی شمعدانی همسایه رادرسکوت سرد این دشت غصه غمخوارشدهدر سپیدی کفن آواز بلبل گم کبوتر باختپشت دروازه پاییزذوق ما ند آه ها پروارشد هچشم به راه بهارم گرنرفته باشد از دست من خموشم برگریبان دست ودی در کار شده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 0:01

برف چند ساله در این خطه تلنبارشدهسوزسرما پشت این پنجره ها هار شدهآسمان گم کرده راه و رسم دیرین درعملمن چه سازم با سرابی که جلودار شدهفرصت روئیدن برف رفت ازدست گوییازمزمه های ترانه مرده برلبهای بیمارشدهعشق در برق نگاه آدمی گشته فراموشقصه ی رنگین کمان دراین فضا خوارشدهبرده ازیاد پنجره زیبایی شمعدانی همسایه رادرسکوت سرد این دشت غصه غمخوارشدهدر سپیدی کفن آواز بلبل گم کبوتر باختپشت دروازه پاییزذوق ما ند آه ها پروارشد هچشم به راه بهارم گرنرفته باشد از دست من خموشم برگریبان دست ودی در کار شده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 0:01

پنجره در با د بر هم می خورد انگار می خواهد مرا از خود رهاند باد بر من می زند سیلی صاعقه انگار می خواهد ۲مرا با خود کشاندمن وتنهایی وشب خانه زیر شر شر باران صدای زوزه ی باد کلافهابرهای بی قرا ر شاید با بوران گاه تند گاه ارام عقده ها را می گشایدپشت ابر ها مثل هر شب ماه با شب گفتگو دارد تانوازد شام تیرهفکر من اما درون دشت بی اب وعلف گم کرده راه وبی خبر غصه سرایدگاه قطره اشکی می چکد از گوشه چشمم به یاری لیک دیر دیراست پس از باران واشک فرو کش می کند سرسام بودن با سپیده نور امدنوایی نا گهان از سینه ی شب داد آواز که هنگام نماز است زود برخیزامید رفته باز آمد به میدان قله ی یاس آب شد از گرمی امید غم سرامد کاروان زندگی بی هیچ مکتی می برد ما را با خود مقصد ما آن وبسبر سر سجا ه دل ویران فاصله رفت از میانه درد دل اغاز زین بهتر نشاید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1402 ساعت: 16:38

صفحه بندی