کوه اشک شورم بیرق افراشته روی گونه امیاوری دیگر نمانده در سرای وخانه امدر زمستان جای باران اشک من جاری به جوستپرده پندارم از تیر وسنان وهم غربال وهمی پیمانه امنی رمق مانده مرا نه گفتگویی بهر رامشآری ای تقدیر ناسازم شکر تا اینچنین وارونه امهر شبم دیجور وهر صبحم اسیر رنگهاستصد فغان از تنگی وتنهایی ام سوت است وکور میخانه امجام تلخ صبر را پی درپی از ساغر زنمهر قدح زهری به کام کو نور آشنایی به این گلخانه امکاسه ی صبزم زلبریزی شکست ودل کنون پیاله استاهل شهرم قهر با من کوه می گوید بیا دیوانه ام
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
هستی گلایهسراسر رنج ودرد است لاجرم این بار هستی... نمی گردد جدا غم لحظه ای حتی به مستی زدم چند ساغری می گم کنم غمها ی دل راامان از من برید اشک چو بارانم به سختیبریز ساقی دمادم تا شود وارونه پندارغم دیرینه کم ارد دمی زین سرسختیهزاران سال گذشته از هبوط ما گرفتارکجایی ای فنا ی زود هنگام خواب هستی ؟؟!!درین سرمای سخت دی به دام افتاده ایم مابهاران را چه شد ای وای ما زین شوربختی
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
پیچ جاده خیالم با تو درگیر استهوایت دائم اندر سر نفس گیر استبه زنجیر طلا پای دلم بستیعجب اینجا هوایش بس که دلگیر استغروبی بس غم انگیز وفراقت.در این دام هزار توی ، مصلحت دیر است سراب سرد راهم می دمد بیهوده هر انخبر می اورد از غصه هاییکه همه گیر استخیالم با تو درگیر وسرم خالی ز رویاهاتنم داغ تب بیماری عشقی که جان گیر استسالها راه امده ام لیک هزاران پیچ در راهم نمایانتو گویی می رسد خاتمه این راهی که شب گیر استدر این کنج اتاق سرد تنهایی هر سو غمی دندان نمایدمن اما مات تیزی رهم با چاه هایی که شم
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برهوت عشق دردمندم روز وشب دردمندی خیره سرمن بروز بعدی حضورم گویی آتش میشوم درهر گذرسایه ام در دو جهان بی تاب دیدارش شدهسینه ای غرق گناه اما گدازان خون جگرخواستم پنهان بسوزانم جهانی را زخشمسد شکسته جان من در این میانه بی خبر آخرش خونابه خوردن کرد با من کار خود دست خالی آرزوها رفته بر باد بی اثرغم جرا بامن جنین کرد گفته اند تقدیر توستپشت من زخمی خنجر روبرویم برهوتی پرشرروای بر من گر که صید روز مره گی شومبخت تیپا خورده را چون آورم تاثیر گر برد از یادم کمند شیر گیری را غمتتا چنین در دام غمها آی
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
طعنه می زنی الوند به سپیده ی سپید امید سوگندبه شب سیاه من بسته ای صدها بندخزان زده جانم زسودای عشقتبه روزگاران رفته از انتظارت در بندخرد گشت زیر گام غرورت غرورمای که از رسایی قدت طعنه می زنی الوندماه چقدر حقیر می شودگاه دیدار شیرینتخورشید گویی زمین می خورد از اوج بلندیادت کاروانها غزل برویاند به صحرای دلمدردت شیرین غمت گواه سودای کمندتو شاهد خودسوزی منی زیر این شراره هاتو گواه حقارت منی در بام قله ی سمنداز این بیش مسوزان استخوان پشت مرابیش منت منه بر من شده ام کافر درگاه خداوندرسم عاشق کشی
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
فص زمستان زندگی بی محابا می رود از دستمانمی رود از دستمان مستی پیوستمانبی محابا می رون تانیه ها دقیقه هامی رود چون جویبار نبض اهنگینماناخر این کوچه تنگ وسرد بن بسط استپشت دیوار سیاهش تک نمای قبر وقبرستانمانبوی خاک گور ها بوی نم پوسیده لحظهبوی پیراهن بوی تن پوش زمستانهایمانشادی از کی رخت بر بست وغبار آسمان شددفتر خط خطی ام در زیر باران گور لحظه هایماناشک من در گونه خشکید از خالی جای بهار گر گرفته دشت از تابش وحشی خورشید مرداد هایمان تاک زخمی جنگل زاردر سکوت سر گرم سرساموه که امد بر سر خیل کب
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعیپور