خرید بک لینک

کوه

کوه

اشک شورم بیرق افراشته روی گونه ام
یاوری دیگر نمانده در سرای وخانه ام
در زمستان جای باران اشک من جاری به جوست
پرده پندارم از تیر وسنان وهم غربال وهمی پیمانه ام
نی رمق مانده مرا نه گفتگویی بهر رامش
آری ای تقدیر ناسازم شکر تا اینچنین وارونه ام
هر شبم دیجور وهر صبحم اسیر رنگهاست
صد فغان از تنگی وتنهایی ام سوت است وکور میخانه ام
جام تلخ صبر را پی درپی از ساغر زنم
هر قدح زهری به کام کو نور آشنایی به این گلخانه ام
کاسه ی صبزم زلبریزی شکست ودل کنون پیاله است
اهل شهرم قهر با من کوه می گوید بیا دیوانه ام

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

صفحه بندی