خرید بک لینک

فص زمستان

فص زمستان

زندگی بی محابا می رود از دستمان
می رود از دستمان مستی پیوستمان
بی محابا می رون تانیه ها دقیقه ها
می رود چون جویبار نبض اهنگینمان
اخر این کوچه تنگ وسرد بن بسط است
پشت دیوار سیاهش تک نمای قبر وقبرستانمان
بوی خاک گور ها بوی نم پوسیده لحظه
بوی پیراهن بوی تن پوش زمستانهایمان
شادی از کی رخت بر بست وغبار آسمان شد
دفتر خط خطی ام در زیر باران گور لحظه هایمان
اشک من در گونه خشکید از خالی جای بهار
گر گرفته دشت از تابش وحشی خورشید مرداد هایمان
تاک زخمی جنگل زاردر سکوت سر گرم سرسام
وه که امد بر سر خیل کبوترهای شهر سر فرازیهایمان
من که پیوسته خزانم استخوان پای من دایم به دی
بوی یاس فصل خرداد سخت اورد بیهودگی بر جانمان
یاس بهاری وبنفشه در خزان جای امیدم پر زرنج اند
و در در این آوار سنگین خراب کاش آید آخر رنجهایمان

برچسب: نویسنده: اشکان زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 16:00

صفحه بندی