
نجوای عشق رهایم نمی کند یکدم حتی اگر عطش آتشم زندا.در راه به سوی او گر طوفانها شود به پاشرر خیزد از زمین جدا دانم که آهنین شود پایم وپیلتنی ز کیاستسخا.بایدم رفت تا دیو شب چنبره نزده به افقهمیشه نیلگون.دریا گر روید بر سر راهم ! نا خدا که هست افعی و کل وحوش اند آشنا.جنگل پر سخاوت زمین هزار راه دارد به سوی او و ماجرا .آنحا که کبوتران حرم راهنمای کنند بگو زیارتت قبول.چرا که شبگیر نوای پسند ناله هایمز همت و عزم رفته اند ما سوی.نه دیگر خیل ترس مرده در قفس جراتم شده اینک بدستم عصا.پای منبر عشق غزلنوشم ...
ادامه مطلب