
غزل ترانهامشب ز غزل ترانه.، پل می زنم این فاصله ها را.دشتها را کوها را هم کویر و کوچه ها راتو ببین عصیان چشمم بر علیه خواب خوش.تا کوی تو کوبیده این اندیشهام بیراهه ها را.وای من با این همه ره گر ببندی در برانیتو خیالم .باز از پنجره آیم به تماشای تو من ثانیه ها را.اشکها خشکیده اند آبی نمانده بهر آبیاریعشق.انحنای پشت کوژم همچو نون خود سندxa0 افسانها را.دل من با نظری اینگونه رقصان می شوداز چه در انظار بر سنگ ش زنی پیمانه هارانم نم باران خیال خیس من را زیر بارشمی گذاری.زیر بوران مانده را وا، پشت صبر ...
ادامه مطلب